![]() |
![]() |
|
| حرف بزن ابر مرا باز کن.....دیر زمانی است که بارانی ام |
|
بن بست کوچه های دستم "فرخ تمیمی" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 9:56 توسط باران |
|
|
واژه واژه "قیصر امین پور" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 18:40 توسط باران |
|
|
می روی اما گریز چشم وحشی رنگ تو "سایه" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 13:39 توسط باران |
|
|
همه ی روزها عاشوراست و
همه ی زمین ها کربلاست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 8:41 توسط باران |
|
|
من اینجا تا نفس باقیست می مانم ؛ من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من ترا بدرود خواهد گفت. نگاهت تلخ و افسرده است. دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده است. غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی. تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی. تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است. تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است. تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران تو را این خشکسالی های پی در پی تو را از نیمه ره بر گشتن یاران تو را تزویر غمخواران ز پا افکند تو را هنگامه شوم شغالان بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد. تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت. و اشك من ترا بدرود خواهد گفت من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم من اینجا تا نفس باقیست می مانم من از اینجا چه میخواهم، نمی دانم امید روشنائی گر چه در این تیرهگیها نیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت. فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:53 توسط باران |
|
|
حرفها دارم اما....بزنم یا نزنم؟ با توام با تو خدا را!بزنم یا نزنم؟
همه ی حرف دلم با تو همین است که "دوست..." چه کنم؟حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟
دست بر دست همه عمر در این تردیدم: بزنم یا نزنم؟ها؟بزنم یا نزنم؟
باور نمی کنم که ناگهان به سادگی آب از ساحل سلام دل بر کنم تا لحظه لحظه در دل دریای دور امواج بی کران دقایق را پارو زنم!
"دکتر قیصر امین پور"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آذر 1388ساعت 7:46 توسط باران |
|
|
مرگ یاران عزیز آوای کوس رحلت است نمیدانم چه واژه ای بیان کننده ی اوج اندوهم میتواند باشد دلم میخواهد هرچه زودتر این سال سیاه ۸۸ تمام شود ۳۰شهریور مشکاتیان و حالا هم پایور الحق که موسیقی ایران دارد تنها میشود اگر جوانان ما طوری تربیت شده بودند که ادامه دهنده ی راه بزرگان باشند اندوه این فراق کمتر بود ولی حیف که این روزگار جوانان ما با موسیقی اصیل میهنمان بسیار غریبه اند اساتید موسیقی کم کم تنهایمان می گذارند و ما میمانیم و یک دنیا بی کسی و حیرانی این مصیبت را به همه ی اعضای خانواده ی موسیقی ایران کهن تسلیت عرض میکنم ای کاش غم آخرمان می بود افسوس.... چه کج رفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 8:23 توسط باران |
|
|
برای رسیدن ، چه راهی بریدم "قیصر امین پور" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 2:26 توسط باران |
|
|
"سید علی صالحی"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 7:49 توسط باران |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:32 توسط باران |
|
|
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست "قیصر امین پور"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 7:24 توسط باران |
|
|
يارب آن آهوي مشكين به ختن باز رسان
و آن سهي سرو خرامان به چمن باز رسان دل آزردهي ما را به نسيمي بنواز يعني آن جان ز تن رفته به تن باز رسان ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند يار مهروي مرا نيز به من باز رسان ديدهها در طلب لعل يماني خون شد يا رب آن كوكب رخشان به يمن باز رسان برو اي طاير ميمون همايون آثار پيش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان سخن اين است كه ما بيتو نخواهيم حيات بشنو اي پيك خبر گير و سخن باز رسان آن كه بودي وطنش ديدهي حافظ يارب به مرادش ز غريبي به وطن باز رسان |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:21 توسط باران |
|
|
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
مفتی عقل در این مسله لایعقل بود
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 7:38 توسط باران |
|
|
لبخند زدی و آسمان آبی شد *** به بهانه ی تولد پر مهر برادر زاده ی گلم "محمد" عزیزم تولد ۲ سالگیت مبارک عمه جان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:11 توسط باران |
|
|
1 "دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی" |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:26 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تنها تکرار نام توست
که می گویدم دیدگانت خواهران بارانند. |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 |
|
RSS
|