تبليغاتX
بارانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن.....دیر زمانی است که بارانی ام

بن بست کوچه های دستم
با حرف های پیرزن کولی
 بیدار شد
 و روزگار کودکی من جوانه زد
بر شاخ توت باغ همسایه
 خط افق عقابی را پر داد
 و سایه خرگوشی از یونجه ها گریخت
پس با اشاره ی سبابه
 پروا گشود
 رنگین چتر بال ملخ ها
 تا سیلوی بلند سیمانی
 و سرنوشت
در قصه های مبهم کولی
بوی خمیر سوخته می داد
 آنگاه بستم
دستم را که انتظار پیامی داشت
 و نگاه زن
 بر قفل و بر قیچی خشکید

"فرخ تمیمی"

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 9:56  توسط باران | 

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنانکه سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دستهای مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن :
دفتر مرا ورق بزن !
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

"قیصر امین پور"
  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 18:40  توسط باران | 

 می روی اما گریز چشم وحشی رنگ تو
 راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت
 می روی خاموش و می پیچد به گوش خسته ام
 آنچه با من لرزش لبهای بی تاب تو گفت
چیست ای دلدار این اندوه بی آرام چیست
کز نگاهت می تراود نازدار و شرمگین ؟
 آه می لرزد دلم از ناله ای اندوه بار
 کیست این بیمار در چشمت که می گرید حزین ؟
چون خزان آرا گل مهتاب رویا رنگ و مست
 می شکوفد در نگاهت راز عشقی ناشکیب
وز میان سایه های وحشی اندوه رنگ
خنده می ریزید به چشمت آرزویی دل فریب
 چون صفای آسمان در صبح نمناک بهار
 می تراود از نگاهت گریه پنهان دوش
 آری ای چشم گریز آهنگ سامان سوخته
بر چه گریان گشته بودی دوش ؟ از من وامپوش
بر چه گریان گشته بودی ؟ آه ای چشم سیاه
از تپیدن باز می ماند دل خوش باورم
در گمان اینکه شاید شاید آن اشک نهان
 بود در خلوت سرای سینه ات یادآورم

"سایه" 

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 13:39  توسط باران | 
همه ی روزها عاشوراست و

                                    همه ی زمین ها کربلاست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 8:41  توسط باران | 

من اینجا تا نفس باقیست می مانم ؛

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

 

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشك من ترا بدرود خواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می‌خواهم، نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره‌گیها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت.

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:53  توسط باران | 

حرفها دارم اما....بزنم یا نزنم؟

با توام با تو خدا را!بزنم یا نزنم؟

 

همه ی حرف دلم با تو همین است که "دوست..."

چه کنم؟حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

 

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

 

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

 

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟

 

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

 

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ها؟بزنم یا نزنم؟


باور نمی کنم

که ناگهان به سادگی آب

از ساحل سلام

دل بر کنم

تا لحظه لحظه در دل دریای دور

امواج بی کران دقایق را

پارو زنم!

 

"دکتر قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 7:46  توسط باران | 

فرامز موسیقی ایران درگذشت

مرگ یاران عزیز آوای کوس رحلت است
بسکه این آوا شنیدم من به آوا آمدم

نمیدانم چه واژه ای بیان کننده ی اوج اندوهم میتواند باشد

دلم میخواهد هرچه زودتر این سال سیاه ۸۸ تمام شود

۳۰شهریور مشکاتیان

و حالا هم پایور

الحق که موسیقی ایران دارد تنها میشود

اگر جوانان ما طوری تربیت شده بودند که ادامه دهنده ی راه

بزرگان باشند اندوه این فراق کمتر بود

ولی حیف که این روزگار جوانان ما با موسیقی اصیل میهنمان

بسیار غریبه اند

اساتید موسیقی کم کم تنهایمان می گذارند

و ما میمانیم و یک دنیا بی کسی و حیرانی

این مصیبت را

به همه ی اعضای خانواده ی موسیقی ایران کهن

تسلیت عرض میکنم

ای کاش غم آخرمان می بود

افسوس....

چه کج رفتاری ای چرخ

چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری

ای چرخ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 8:23  توسط باران | 

برای رسیدن ، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم
به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم
به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشمم بد ِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم
  

"قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 2:26  توسط باران | 





بگير اين دعا و
گواهِ گريه‌ی من باش
فاش همه گفتم به رازِ او
هی رو وُ رو وُ رو ...
پس کی به مَنَت مگویِ آمدنت
تارا
به گاهِ عجيبِ گريه بگو
چه می‌زَند ان هو
که هی می‌شکنم به شک
الا به قول او؟
تو متنِ ماهِ تمامی
منم که هنوزم به دَم، به دعا
به حواشی.
به نيستی‌ام از فراق
به نيست نی‌ام از فاصله
و فاصله منم
نزديک اين همه دور!


پس کی می‌آيد او
که وقت واژه‌ی من است.
اول‌تر از هميشه‌ی فردا،
حالی دارم به حالِ هوا،
و خلاص ... که کامل است
هی حتا،
هی هنوزه‌ی من ای تمامِ تن.


تمامش کن
تعبير نمی‌رود اين خوابِ آمدن
مگر حريرِ گريه بر اَبرِ خراب

"سید علی صالحی"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 7:49  توسط باران | 


بوی اسب می دهی
بوی شیهه، بوی دشت
بوی آن سوار را
او که رفت و هیچ وقت برنگشت
***
شیهه می کشد دلت
باد می شود
می وزد چهار نعل
سنگ و صخره زیر پای تو
شاد می شود
می دود چهار نعل
***
یال زخمی ات
شبیه آبشار
روی شانه های کوه ریخته
وای از آن خیال زخمی ات
تا کجای آسمان گریخته
***
روی کوه های پر غرور
روی خاک ِ دره های دور
دستخط وحشی تو مانده است
رفته ای و ردپای خونی تو را
هیچ کس به جز خدا نخوانده است


عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:32  توسط باران | 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

"قیصر امین پور"


  

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 7:24  توسط باران | 
 
يارب آن آهوي مشكين به ختن باز رسان

و آن سهي سرو خرامان به چمن باز رسان

دل آزرده‌ي ما را به نسيمي بنواز

يعني آن جان ز تن رفته به تن باز رسان

ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند

يار مهروي مرا نيز به من باز رسان

ديده‌ها در طلب لعل يماني خون شد

يا رب آن كوكب رخشان به يمن باز رسان

برو اي طاير ميمون همايون آثار

پيش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان

سخن اين است كه ما بي‌تو نخواهيم حيات

بشنو اي پيك خبر گير و سخن باز رسان

آن كه بودي وطنش ديده‌ي حافظ يارب

به مرادش ز غريبي به وطن باز رسان
 
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:21  توسط باران | 

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود


راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود


دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد

عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود


آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود


در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود


دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود


بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل در این مسله لایعقل بود


راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود


دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 7:38  توسط باران | 

لبخند زدی و آسمان آبی شد
 شبهای قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد

***

به بهانه ی تولد پر مهر برادر زاده ی گلم

"محمد" عزیزم

تولد ۲ سالگیت  مبارک عمه جان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:11  توسط باران | 

1
 این صدا صدای کیست ؟
این صدای سبز
 نبض قلب آشنای کیست ؟
 این صدا که از عروق ارغوانی فلق
وز صفیر سیره و
ضمیر خاک و
 نای مرغ حق
می رسد به گوش ها صدای کیست ؟
این صدا
 که در حضور خویش و
 در سرور نور خویش
روح را ز جامه ی کبود بودی این چنین
در رهایش و گشایش هزار اوج و موج
می رهاند و برهنه می کند
 صدای ساحر رسای کیست ؟
این صدا
 که دفتر وجود را و
باغ پر صنوبر سرود را
 در دو واژه ی گسستن و شدن خلاصه می کند
صدای روشن و رهای کیست؟
2
 من درنگ می کنم
تو درنگ می کنی
ما درنگ می کنیم
خاک و میل زیستن درین لجن
می کشد مرا
 تو را
 به خویشتن
 لحظه لحظه با ضمیر خویش جنگ می کنیم
وین فراخنای هستی و سرود را
 به خویش تنگ می کنیم
همچو آن پیمبر سپید موی پیر
لحظه ای که پور خویش را به قتلگاه می کشید
از دو سوی
 این دو بانگ را
 به گوش می شنید
 بانگ خاک سوی خویش و
 بانگ پاک سوی خویش
هان چرا درنگ
 با ضمیر ناگزیر خویش جنگ
این صدای او
 صدای ما
 صدای خوف یا رجای کیست ؟
 3
از دو سوی کوشش و کشش
 بستگی و رستگی
 نقشی از تلاطم ضمیر و
ژرفنای خواب اوست
اضراب ما
 اضطراب اوست
گوش کن ببین
این صدا صدای کیست ؟
این صدا
 که خاک را به خون و
 خاره را به لاله
 می کند بدل
این صدای سحر و کیمیای کیست ؟
این صدا
که از عروق ارغوان و
 برگ روشن صنوبران
می رسد به گوش
 این صدا
 خدای را
 صدای روشنای کیست ؟

"دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی"

  

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:26  توسط باران |